در روزهای شصت و دوم تا هفتادم به خاطر اینکه خیلی به مردم ایران و جهان به ویژه مسلمانان حماس و حزب الله خدمت کرده بودیم به استراحت پرداختیم

روز هفتاد و یکم رفتم مجلس ببینم چه خبره … درو باز کردم دیدم هیچکس اونجا نیست…زنگ زدم از علی(لاریجانی)پرسیدم کجایین شما؟؟ گفت برو بابا ما الان رفتیم استراحت تابستانی…من هم برگشتم خونه باز هم استراحت کردم…

روز هفتاد و دوم رفتم بیت رهبری…اونجا هم همه داشتن استراحت میکردن…رهبر هم خواب بود…من هم مزاحم نشدم و برگشتم خونه و استراحت کردم…

صبح روز هفتاد و سوم که از خواب بیدار شدم یه چیز نورانی دیدم…اول فکر کردم که دکل برقه!! اما یک دفعه دیدم شروع کرد به حرف زدن!!! نگو مهدی جون (امام زمان دیگه) بود…گفتم مهدی تو کجا اینجا کجا؟گفت دیگه خسته شدم از بس زیر زمین زندگی کردم…میخوام بیام دیگه…گفتم چی داری میگی مهدی؟ آخه اگر الان بیای که عوامل استکبار تو رو میکشن یعنی به شهادت میرسونن…تو باید یه کم دیگه صبر کنی که من همه دنیا رو اسلامی و شیعه کنم بعد بیای…گفت آخه محمود جونم من دیگه خسته شدم…جون تو یه کاری بکن من زودتر بیام…بهش گفتم باشه…تو چند ماه دیگه هم صبر کن بعد بیا…فقط هر وقتی که خواستی بیای باید بری تو چاه جمکران بعد شب بری به خواب رهبر بگی من ابنجا گیر افتادم بیاین منو از تو چاه بیارین بیرون…این طوری میایم میاریمت بیرون…اوکی؟؟ گفت باشه و رفت…

ابن طوری شد که ما از اون روز تا حالا سخت مشغول کاریم تا شرایط ظهور آقا رو فراهم کنیم…پس دیگه نگید اینا دارن چه غلطی میکنن…

قصه ی ما به سر رسید ولی کلاغه هنوز توی ترافیکه و به خونش نرسید

پاسخ دهید